تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
نمی دانم خودم ظزفیت خواندن و شنیدن بکرات فجایع اینچنینی را دارم یا نه ؟

آنقدر تکان دهنده هست که نمیشه در باره اش حتی حرف زد!

شما هم لرزیدید یا نه/ مجتبی واحدی

سردبیر روزنامه آفتاب که اون هم از شنیدن خبری که همه رو به بهت انداخته تحت این عنوان و  با اشاره به تجاوز 6 نفر به یک زن 32 ساله در منطقه قیام‌دشت در داخل یک خودرو و در کنار جاده می‌نویسد: بسیاری از مردم و مسئولان از خواندن و شنیدن خبر تجاوز 6 نفره به یک بانوی ایرانی بر خود لرزیده‌اند، البته از مردم و رسانه‌ها کاری ساخته نیست جز لرزیدن و هشدار دادن، در حالی که مسئولان بایستی برای جلوگیری از تکرار این موضوعات فکری بنمایند و به جای امنیتی کردن شهر در روز 13 آبان، به فکر امنیت جان، مال و ناموس مردم باشند. 

من خلاصه مطلب رو اینجا آوردم اگه بخواهین تمام خبر رو بخونین میتونین از روزنامه آفتاب روز ۱۷ آبان هم اصل خبر و یادداشت آقای واحدی رو بخونین !

درد اینجاست جدای از اصل قضیه ماجرا زمانی لو رفته که حیوا نهای انسان نما برای نوبت وحشیگری خودشون مجادله هم می کرد ه اند و از همه بدتر دو تاشون که در اولویت وحشیگری قرار گرفته اند د بقول آفتاب " مامور نما " بوده اند و لذا از امتیاز نفرات اول هم بر خوردار شده اند !


 

+ نوشته شده توسط یولداش در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 9:50 |
براي سهيلا، بي پناه ترين ايراني


froostaee@yahoo.com فرزانه روستايي

سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند. حال که از فقر و بي پناهي و به تعبير برخي، استضعاف امثال سهيلا احساس گناه نکرديم، از گرسنه ماندن او در خيابان هاي پر از رستوران تجريش شرمنده نشديم، و از اينکه جايي را نداشته تا شب هاي زمستان را در آن سپري کند. فرجام سهيلا قديري و کودک پنج روزه اش ثمره يک بي عدالتي و يک ظلم غدار اجتماعي است که براي سر و سامان و پناه دادن به امثال سهيلا چاره يي نينديشيده. اگر نگاه سنتي خشن و بي عاطفه سياه و سفيد جامعه خود را به تجربه ديگر جوامع متوجه کنيم، درمي يابيم بسياري از کشورها راه حل هايي را تجربه کرده اند. کشورهاي اروپايي مراکزي را داير کرده اند که هدف از سازماندهي آن پناه دادن به کساني است که براي مدت کوتاهي يا اساساً سرپناهي ندارند و بدون سرپناه فنا مي شوند. حتي در کشور ثروتمندي همچون سوئد يا انگليس زناني که در اثر اختلاف خانوادگي از خانه فراري مي شوند به مکان هاي تعريف شده يي هدايت مي شوند تا آرامش بيابند و به زندگي عادي بازگردند.براي جامعه يي که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد ديگ هاي بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه مي شود و بسياري از نهادها با يکديگر رقابت مي کنند، تامين زندگي دو هزار يا پنج هزار نفر امثال سهيلا هزينه و سازماندهي کمرشکني محسوب نمي شود.اعدام امثال سهيلا به عنوان نماينده فقيرترين اقشار آسيب پذير که از يکي از دورافتاده ترين شهرهاي غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبي کجاي نظام قضايي ما را اقناع مي کند و پاسخ مي گويد. آيا سهيلا قديري شهروند دارنده شناسنامه کشور ايران به خاطر محروميت و فلاکتي که کشيد و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد بايد غرامت دريافت مي کرد يا حکم اعدام. يک هفتادميليونيوم درآمدهاي نفتي ايران که بالغ بر 735 ميليارد دلار مي شود معادل 10 هزار و پانصد دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. سهم سهيلا به عنوان عضوي از جامعه 70 ميليوني ايران با يک حساب سرانگشتي 10500 دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. در شرايطي که بسياري از اقشار جامعه ايران با تحصيل در آموزش و پرورش و تحصيلات دانشگاهي مجاني و با دريافت يارانه هاي بهداشتي، غذايي و دارويي بسيار بيشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتي تسهيلات دريافت کرده اند، سهيلا به عنوان شهروند جامعه ايران هيچ گاه امکان بهره مندي از هيچ تسهيلات دولتي و ملي را نداشت. به همين لحاظ سهيلا به عنوان کسي که نتوانست از هيچ امکاناتي بهره مند شود، بايد حداقل 10 ميليون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهاي نفتي 30 سال گذشته دريافت مي کرد. و نيز به خاطر محروميت هايي که به آن دچار شد و عقب ماندگي و عقب افتادگي مضاعفي را بر او تحميل کرد، مبالغ ديگري را نيز بايد به عنوان خسارت دريافت مي کرد. به اين ترتيب سهيلا با داشتن 10 ميليون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقي را اجاره کند، کار شرافتمندانه يي را بيابد و شب ها از گرسنگي و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شايد او مي توانست خانواده يي تشکيل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه مي کرد و نيز فرصت مي يافت به جاي کشتن فرزند دلبندش با شيرين زباني و شيطنت هاي کودکانه او آرامش يابد. اما سهيلا به جاي آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او ديگر گرسنگي نمي کشد، از سرما به خود نمي لرزد و نگاه هاي هرزه را تحمل نمي کند. بي ترديد در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحيم آرامش يافته است
(روزنامه اعتماد 5شنبه 30 مهر) 
ابوذر میگه :من در عجبم از مرد فقیری که  بخاطر فقر خودش چرا شمشیر بر روی مردم کوچه و بازار نمیکشه؟   ( نقل از کتاب ابوذر جلد دوم مجموعه آ ثار شریعتی)

راستی تا کی ما خودمون رو  کنار خواهیم کشید و با سر دادن یک ناله و یک افسوس از کنار این فجایع خواهیم گذشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من یک قسمت از زیارت عاشورا رو خیلی دوست دارم در عین اینکه شنیدنش سخت آزارم میده !
لعن الله امت سمعت و فرضیت به!
لعنت خداوند بر کسانی که که این ظلم و جنایت علیه تو را شنیدند و با سکوت خودشون به اون رضایت دادند!
+ نوشته شده توسط یولداش در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 14:3 |
http://farm1.static.flickr.com/202/494954391_1c1b0dfa8c.jpg

به یاد صمد بهرنگ

معلم بزرگ اخلاق و ایثار

من سعادت آن را داشتم که مدت کوتاهی در ایام جوانی با یکی از شاگردان صمد بهرنگ در دوران دانشجویی هم اطاق شوم ، امروز حتی  اسم اون را به یاد ندارم !

این مرد به حق شاگرد راستین صمد بود و درست  سرنوشتی هم سو با استادش داشت!

متولد کلیبر ( روستایی در استان کنونی اردبیل) و در س خوانده ی تربیت معلم بود و در روستای خودش به دلایلی با مسئولین آموزش و پرورش منطقه خودش در گیر شده بود ( بنا به اظهارات خودش ) و بعد اون رو هم مثل استادش در همون  سال ها (1358) از روستای کلیبر به به تبریز تبعید کرده بودند !

این مرد آیینه تمام نمای معلم خود یعنی  "صمد " بود  ،حتی قیافه اش رو هم مثل اون کرده بود ...

سبیل هایش نقطه ی اوج شبیه سازی اون با استادش بود !

کپی صمد بود ...

و کردارش ...

من چند سالی از اون کوچکتر بودم و هر شب با اشتیاق منتظر آمدنش از مدرسه می ماندم و برای  نشستن بر سر سفره خاطراتش از صمد لحظه شماری می کردم !

این مرد مظهر سادگی  و صداقت بود!

کمتر ادعایی داشت ، من بعد از گذشت سی سال از آن روز ها هنوز کسی را ندیده ام که یک جور بپوشد یک جور زندگی کند و همه لحظات زندگی اش خلاصه شود در عشق به کودکان و لحظاتی که اون به بهانه تدریس در کلاس و مدرسه می گذراند.

بیشتر درآمدش را صرف خرید جایزه به شاگردانش می کرد و ...

در سالروز نبود صمد بهرنگ که همواره یادشان  در میان همه ی دوستداران این سرزمین جاودانه باقی است ، میخواهم خاطره ای رو از زبان این هم اطاقی باز گو کنم !

 در زمان توزیع کارنامه ها یکی از شاگردان  بعنوان تشکر یک مرغ کوچک را به عنوان هدیه برای صمد می آورد و روح بزرگ صمد آزرده از این کار فریاد بر می آورد این چیست که تو برای من به مدرسه آورده ای ؟...

و شاگرد با ترس و هراسان مرغ را به خانه بر می گرداند . عصر آنروز و پس از تعطیلی مدارس  ، با یک بزغاله کوچک و به همراه پدر به منزل صمد می رود !

معلم روستای کلیبر شوک زده از اتفاق مکرر دلیل اون رو از پدر جویا می شود ...

و پدرش می گوید که ما فکر کردیم از آوردن مرغ که چیز بی ارزشی بوده شما عصبانی شده اید و به این جهت خودم با این بزغاله خدمت رسیده ام !

البته ظاهرا این مطلب در جایی چاپ هم شده اما من هنوز اون رو بصورت مستقیم ندیده ام و فقط نقل قولی دارم از هم اطاقی خودم در 30 سال پیش!)


+ نوشته شده توسط یولداش در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 16:19 |
شریعتی یا مطهری !
من نمی دانم که توضیحاتم ناقص هست و یا اینکه توانایی تشریح آنچه که باید به دوستانم منتقل کنم را از دست داده ام!

در پست قبلی اشاره ای داشتم به شباهت های سلمان و ابوذر و بحث به اینجا کشیده شده که این شباهت را می توان در اندیشه مطهری و دکتر شریعتی احساس کرد !

فارق از اینکه این دوستان در این مقایسه کدامیک را ابوذر و کدامین را سلمان می انگارند بر خود لازم می دانم که این بحث را ادامه بدم !

ابوذر 1400 سال پیش پرچم دار شعار ضد امپریالیستی اسلام هست و شعارش :
والذین یکنزون ذهب والفضه و لاینفقون ها فی سبیل الله فبشر هم به عذاب الیم !
آن کسانی که می اندوزند ( اندوختن به معنای عام آن هر آنچه بیش از نیاز انبار بشه ) مالی را ( کنز به معنی "ثروت زمان "هست میتونه پول طلاجواهر و حتی اینروز ها اوراق بها دار و ....) و آنرا در راه خدا انفاق نمی کنند  به عذاب الیم بشارت ده!
طالقانی در تفسیر این آیه قران میگه:این یعنی تو به هیچ بهانه ای نمیتونی ارزش افزوده ای را انبار کنی و به هیچ بهانه ای نمیشه اون رو در درگاه خداوند توجیه شرعی کرد ! ( پرتوی از قران)
مجسم کن این شعار از دهانی که یک عامی بیسواد عرب بادیه نشین در اون سالهای دور می یاد!
خوب حالاببینیم مطهری چی میگه :
هر کاری برای خلق کفر است
هر کاری برای خدا و خلق شرک هست و
فقط کار برای خدا توحیدی است !

حالاببینیم طالقانی چی میگه :
هر انقلابی علیه استعمار و استبداد و استثمار انقلابی است اسلامی !

خب حالا سری به اندیشه ها و باور های بنیادین دکتر شریعتی بزنیم :
 قران با کلمه الله شروع میشه  (بسم الله الرحمان رحیم  ) و با کلمه ناس تموم میشه ( آخرین آیه سوره ناس: من الجنته و الناس ) اگر کسی  در سراسر قران هر جا که باشه جای الله رو با ناس عوض کنه به هیچ وجه مفهوم کلی و اصلی اون عوض نمیشه !

  نمونه های ارائه شده که بصورت مختصر و به عنوان نمود تفکر های این بزرگان تقدیم شد  چه چیزی رو برای ما تداعی می کنند  ؟

شرایطی رو که امروز به لحاظ تفکر عینی و عملی از اسلام در اون قرار داریم  به کدامیک از مثال های ارائه شده نزدیکتر هست ؟

آیا می توان  قرابتی در  دیدگاه حاکم  بر جامعه امروز را در تفکر شریعتی و یا آیت الله طالقانی  مشاهده کرد ؟

در اینجا قضاوت در ایفای نقش دیدگاه مطهری و تاثیر مستقیم آن بر عملکرد امروز  را به داوری عزیزان می سپارم!

و اما پرسش اصلی اینجاست که  جهان بینی مطهری در چه میزانی بر شکل گیری تلقی از اسلام امروزین حاکم بر  نسل کنونی ما نقش داشته است ؟

و در گذر زمان منجر به تولید جه جریان فکری در ایران شده است ؟!

و اینکه آیا نهایت راهی رو که با این نگاه از سوی دو طرف بعنوان مقصد نشان میدهند  در یک جهت دید و به یک مقصود رسید ؟؟

و اینکه انسانهایی رو که این دو دید گاه متفاوت تربیت می کنن میتوانند  هم هدف و هم راه باشند ؟

و اینکه دایره خودی این دو دیدگاه یک شعاع هم اندازه و هم طیف را دارا خواهند بود ؟

+ نوشته شده توسط یولداش در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 11:46 |

دوستی برایم کامنت گذاشته و سوال زیبایی رو مطرح کرده بود

چه تفاوتی است بین سلمان و ابوذر ؟

ابوذر!

یک بادیه نشین ابتدایی در صحرای ربذه ...

و بی سواد ی که ادعا می کند که قبل از دیدن پیامبر : نماز " می خوانده!!!!!!( ابوذر دکتر شریعتی مجموعه آثار) 

تلقی ابوذر از اسلام یک تلقی کاملا ابتدایی از برداشت خودش از آزادگی و شرافت انسانی  است و همین تلقی اون رو پرچمدار مبارزه با سرمایه داری نوظهور " معاویه ای "میکند اندیشه ای که معتقد است" هر کس بنایی از خشت های طلا و نقره بسازد به شرط پرداخت زکات و .... آزاد است ( فتوایی که کعب الحبار برای تطهیر معاویه داده است)..

خشمناک با استخوان شتر به دربار معاویه رفته و بر سر کعب الحبار می کوبد و فریاد می زند"ای یهودی زاده تو اسلام ما را به ما می آموزی ؟"

و اما سلمان یک شاهزاده روشنفکر ایرانی است که با تحلیل مبتنی بر شناخت و جهان بینی خود به این نتیجه می رسد که تنها راه نجات انسان از یوق و بند های دست ساخته استبداد می تواند اندیشه و ایدئو لوژی نو ظهور و نجاتبخش حضرت محمد (ص) باشد لذا با هجرت  به نزد پیامبر آمده و عاشقانه  در راه او خدمت می کند!

بنا براین هیچ سنخیتی از زاویه دید این دو سرباز تاریخی اسلام با هم وجود ندارد اما مقصد نهایی هر دو به یک مقصود منتهی می گردد!

سوال مهم دیگری نیز به این بهانه مطرح شده و اینکه آیا می توان در برداشت خود از مبانی اسلام اعمال سلیقه کرد ؟

به یقین در اصول نمی شود امااین مهم نمی تواند مانع ورود هر مسلمان به مبانی و کنکاش از آن تلقی گردد که دین مبین اسلام برای هرگونه تجسس و پژوهش در باور های مذهبی و اعتقادی  با آغوش باز نگریسته و همواره از آن استقبال کرده است.

هیچ اکراهی در پذیرفتن دین نیست مگر با تجسس و پژوهش و رسیدن به باور قلبی و ایمانی !

من معتقدم زیباترین مثال که به آسانی می توان از آن به جواب رسید شعر موسی و شبان است آنجایی که شبان برای خداوند درخواست میکند که :

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چاروقت دوزم کنم شانه سرت

وقت خواب آیم بروبم جایتک

و ......

و در پی اعتراض حضرت موسی ( ص) به شبان خداوند در مقام دفاع از چوپان بر آمده و می فرمایید :

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی !

دین ما با شکوه تر از آن است که ما نگران بر داشت های مختلف کسانی باشیم که برای رهایی انسان ها بر مبنای سلیقه ی خود می خواهند از آن استمداد جسته و قدمی برای نجات و رهایی خود و همنوعان خود بردارند!

و یقین بدانیم اگر مبنا خدمت به انسان باشد هیچ اتفاقی برای اسلام و مسلمانان نخواهد افتاد.

درست به همین دلیل است که آیت طالقانی 30 سال پیش در نماز جمعه گفته بود:

هر انقلابی علیه استبداد و استثمار و استعمار انقلابی است اسلامی !

+ نوشته شده توسط یولداش در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 12:32 |
سکوت سرشار از ناگفته هاست............

چه شده ما را که برا ی ایام نیمه شعبان هم حرفی برای گفتن نداریم.....

بیش از 40 سال از سن عقلی من میگذرد و امسال ترجیح داده ام که  نیمه شعبان منتظر نباشم!

کسی منتظر می ماند که برای میهمان عزیزش لبخند سعادت و زیبایی را نوید بیاورد ...

و یا حد اقل نمونه ای از عملکرد میزبان را به عنوان روندگان راه و اندیشه میهمان ارئه کند.....

ما بعنوان شیعه امام زمان برای او چیزی را نداریم که مایه افتخار عملکردمان باشد ....

ما به عنوان منتظران قائم شرمنده ی اتفاقاتی هستیم که به نیابت او نظاره گر خود زنی های رایج شده ایم.....

ما به عنوان هوا خواهان امام زمان حتی امسال توانمندی و انگیزه لازم "  چراغانی کردن " را هم نداشتیم....

امسال در سالروز تولدت ای امام منتظران اجازه " فریاد " که نه اجازه  "سکوت" هم نداشتیم...

بغضمان را فرو خوردیم .....

همانطوری که تو هزار و اندی سال پیش غیبتت را بر ماندنت ترجیح دادی .......

ما نیز فریادمان را در سینه حبس کرده ایم....

تا از اتهام های رنگارنگ زمان در امان نگاهمان دارد........

از تو خجل زده ایم که  امسال به جای "چراغانی " در خیابانها  "شمع " برافروختیم ...

و به جای هلهله و شادی در سالروز تولدت که طی قرنها غریو فریاد میلیونها شیعه ی تو بوده ...

مملو از سکوتی دردناک بود در مظلومیت کسانی که می خواستند زمینه ی ورودت را به جشن بنشینند....

حال برای فرج و حضورت نیازمند قیام تو هستیم که ما از فرصت سکوت نیز بی بهره ایم!

+ نوشته شده توسط یولداش در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 14:10 |

آیا شده که سالها چیزی رو در رویا ببینی و بعد بصورت باور نکردنی لحظه به لحظه ی اون رو محقق شده در یابی......

اون هم در عالم بیداری......

30 سال طول کشید اما این رویا به حقیقت پیوست.....

نماز جمعه ی آقای طالقانی با هزاران عکس از اون دوباره تکرار شد ...

با چشمان اشک بار هزاران نفر از نسل من که اون روز ها رو تجربه کرده بود و باز به عینه و در عین ناباوری تکرارش رو با تمامی وجودش لمس میکرد!

نماز جمعه با حضور صد ها هزار و به قولی یک نیم تا دو نیم ملیون نفر ( روز نامه مردم سالاری شنبه 26 تیر ماه)

از تمامی اندیشه ها و تفکرات از همه ی طبقات جامعه !

به صبر کردنش می ارزید !

خدا را شکر می کنم که اون قدر بهم عمر داد  نسل من پس از سالیان دراز ....

بار دیگر شاهد حضور با شکوه مردمی باشد که در کنار هم برای همدلی و همدردی و برای رسیدن به اتحاد و یگانگی به گرد هم جمع شده اند .....

با هم  نماز خوندیم....

با همه ی کسانی که اونروز ها رو تحربه کرده  بودیم و آمده بودند تا روزهای پر غرور سالهای 57 و 58  را دوباره تکرار کنند.....

در مقابل چشمان گرد شده ! و سر شار از خشم اقلیتی که با باتوم !

نظاره گر نمایشی بی نظیر بودند!

از مردمی که همدلی و همدردی را به فریاد آورده بودند!


+ نوشته شده توسط یولداش در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 12:44 |

به یاد شریعتی...


خدایا : به من زیستنی عطا کن که در لحظة مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم ، بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری . . .

خدایا : چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست . . .

خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام و نان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، نه آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند . . .

خدایا : تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی ، سپاس می گزارم که دشمنان مرا از میان احمق ها برگزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند . . .

خدایا : مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبة دین ، با حملة تعصب و عملة ارتجاع هم آواز کند .

 که : دینم در پس وجهة دینی ام دفن شود .

 

که : عوامزدگی ، مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد .

 

که : آنچه را حق می دانم به خاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم . . .

 

خدایا : جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتالة دشمن ، برای حمله به دوست نسازد . . .

خدایا : شهرت منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکن .


خدایا : مگذار تا به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی کنم . . .

+ نوشته شده توسط یولداش در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 11:45 |

چقدر تلخ است که عظیم ترین درد هارا به جان بخری و دردناکترین سکوت را متحمل شوی و بغض ها را در گلوخفه کنی و فریاد ها را در حنجره حبس کنی !

مرا هزاران فریاد و میلیون ها بغض فرو خورده….

و تن رنجورم متحمل ضربه های هولناکی است که سال هاست زخم آنرا در درون می پرورم .

این زخم حال به صورت غدهای چرکین در آمده و از درون در حال فرو پاشیدن تن و روان من  شده است !

ای تنها گوش شنوا

ای ناظر چشمان بینا

ای مالک دستهای نوازشگر

و ای پناگاه دردمندان بی پناه !

چگونه بنالم از دردی که خارج از توان من است و تمامی وجودم را به تسخیر خود در آورده ؟

چگونه فریاد بر آورم زخمی را که هستی مرا ساقط کرده ؟

چگونه بگریم از رنجی که ریشه های اشک را در وجودم خشکانده است ؟

دردی است ......

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد .....

تو مرا وعده ی تحقق راستی و درستی داده ای

تو مرا به استقامت در مقابل فریب و جهل فرا خواندی

من30 سال است که به ایمان تحقق وعده هایت خار در چشم و استخوان در گلو سکوت  مرگبار خویش را به نظاره نشسته ام

 فم فانذر !

حال نوبت توست که ملتی را از عذاب  همتی که در راه برپایی عدالت و صداقت متحمل می شوند رها سازی !

حال نوبت توست !

جوانان ما قدم در راهی گذاشته اند که تو تکلیف کرده ای !

حال تو را به تعجیل در اجرای وعده هایت فرا می خوانیم !

خداوندا !

حال نوبت توست !

که حامی سیل مردمی باشی که قدم در راه تو نهاده  و اکنون تنها مانده اند !

با عملکردی بر مبنای صداقت و راستی که تو رهنمونشان ساختی ...

و با سدی از فریب و ریا که در مقابل آنان قرار گرفته است !

حال ما خطاب به تو فریاد می زنیم :

قم فانذر!!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یولداش در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:48 |
ساعت چهار و نوزده دقیقه شده......

 از ساعت 5 صبح احساس مرغی رو دارم که سرش رو بریدن و داره هی خودش رو به در و دیوار می کوبه چرا این خون لعنتی من تموم نمیشه تا آروم بگیرم صدای خر خر حباب هایی که از نای بریده ی من به بیرون تراوش می کنه چندش آورترین احساسی است که بعد از این همه سال دوباره سراغم اومده !

  خدایا به جوانان ما توانایی تحمل درد را در مقابل پاسداران فریب عطا بفرما

والعصر ............

ان الانسان لفی خسر ............

 

 

+ نوشته شده توسط یولداش در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 16:30 |


Powered By
BLOGFA.COM