![]() |
![]() |
|
|
بنام خدای شهیدان من هر سال دراین ایام زبانم قفل می شود ! نوشتن از عاشورا دلی می خواهد به عظمت عاشورا ! نمی دانم چه بگویم مثل همیشه دست به دامن دکتر شریعتی می شوم تا سنگینی این روزها را برمن قابل تحمل کند ! منتخبی از سخنرانی معلم شهید در اسفند سال پنجاه، مسجد جامع نارمک تحت عنوان "پس از شهادت " : …شهادت "حضور در صحنه حق و باطل همیشه ی تاریخ است " و غیبت؟! آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند ،اینها همه باهم برابرند ،هر سه یکی اند: چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او، و چه آنهایی که در هوای بهشت به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت ، حسین را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانه ها به عبادت خدا پرداختند ،و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند.زیرا آنجا که حسین حضور دارد – هر کس که در صحنه او نیست ،هر کجا که هست، یکی است،مومن و کافر،جانی و زاهد،یکی است ...... .....آری هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام ! رسالت نخستین را حسین و یارانش امروز گزاردند ،رسالت خون را،رسالت دوم، رسالت پیام است!... .....و رسالت زینب دشوارتر و سنگین تر از رسالت برادرش ! آنهایی که گستاخی آنرا دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند ،تنهابه یک انتخاب بزرگ دست زده اند ،اما کارآنها که پس ازاو زنده می مانند دشوار است وسنگین. و زینب ماند ه است : - سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت بر خاندان ما عطا کرد ،افتخار نبوت ! افتخار شهادت !....... .........هر انقلابی دو چهره دارد خون و پیام . و هر کسی اگر مسولیت پذیرفتن حق را ، انتخاب کرده است، و هر کسی که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه،مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه،باید بداند که در نبرد همیشه ِی تاریخ و همیشه ی زمان و همه جای زمین –که همه صحنه ها کربلاست ،و همه ماه ها محرم و همه روزها عاشورا – باید انتخاب کند : یا خون را ، یا پیام را ، یا حسین بودن را یا زینب بودن را ، یا آنچنان مردن را، یا اینچنین ماندن را. اگر نمی خواهد از صحنه غائب باشد...... ....آنچه می خواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل می گویم به عنوان رسالت زینب ،" پس از شهادت " ، که: "آنها که رفتند کاری حسینی کردند ، و آنها که ماندند، باید کاری زینبی کنند، و گر نه یزیدی اند: ! ****** در خاتمه نگاه کوتاهی دارم به دعای زیارت عاشورا در بخشی از این زیارت نامه ما سه گروه را مورد لعن و نفرین قرار می دهیم لعن الله امت قتلت و لعن الله ..... لعنت خدا بر کسانی که تو را ( امام حسین ع ) به قتل رساندند ! لعنت خدا بر کسانی که در این قتل عام به قاتلین کمک و یاری رساندند ! و لعنت خدا بر کسانی که با سکوت خویش بر این جنایت مهر تا یید زدند ! آری سکوت در مقابل هر ظلمی مساوی است با عمل کردن به همان ظلم ! عاشورای 86 |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 15:6 توسط ناصر |
|
|
بخشش # بخشش عجب شبي است امشب , ماشين دار شده ايم, شيك و پيك ! ! وانت پيزوري را داده پيكان مدل بالا خريده ايم !!! خوب چكار كنيم ؟ برويم خيابان تخت طاووس رستوران طاووس جوجه كباب بخوريم .... برويم فرحزاد كباب چنجه ! ؟ برويم ميدان وليعصر مرغ كنتاكي! ؟ بهتره برويم منزل مادر خانم , بين راه هم ميرويم رستوران جوان ! .... در طول مسير هم با پسرم كه امتحان ديني دارد درسهايش را مرور ميكنيم !... پيشنهاد ميدهم كه با هم بخوانيم ! كتا ب رابصورت تصادفي باز ميكنم , درس غدير! ماجراي غدير خم ! ..... .....هر كس كه من مولاي اويم علي هم مولاي اوست !.... حسابي احساساتي شده و به منبر رفته ام ! محمد (ص)دو چيز را به يادگار گذاشته است , قران و عترت! عترت .....يعني ابزاري براي عملي ساختن وعده هاي قران ! عترت .....يعني راهكاري براي رسيدن به عدالت اجتماعي ! عترت .....يعني پلي براي عبور از بي عدالتي ! عترت .....يعني چراغي براي گذر از گمراهي و ظلالت ! عترت .....يعني برابري , برادري ! همين طور براي خودم مي بافم ! عترت! عترت! عترت!.... حال درست روبروي رستوران رسيده ايم ,پارك ميكنم , كيف سامسونيت حاوي چند ميليون تومان پول نقد حاصل فروش وانت را بر ميدارم , نشعة اتومبيل مدل بالا , خوش تيپ و خوش لباس , و بچه هاي تپل و مپل , ..... صلانه صلانه وارد رستوران ميشويم ! ! در مدخل ورودي دو تا دست خيلي كثيف نظرم را جلب ميكند .بين دو انگشت شست و اشاره يك ورق كوچك پرس شدة دعا توي ذوق ميزند ! چشمانم دستها را دنبال ميكند, آستين سفيد وچركي با بازوان لاغر و استخواني و گردني باريكتر از بازو , و بسيار چرك !!..... حال دهاني كثيف و بعد لباني خشك و ترك خورده !. . . . . نگاهم به چشمانش كه ميافتد در دل ناسزا ميگويم !. . . . . اه ! ... با اين قيافه اشتهاي آدم را كور ميكنند ! . . . . -...آقا يك دونه از اينها را بخرين ! 100 تومان ! . . . . . . . چقدر عجيب ! ورقهاي دعا , در دستهاي به اين كثيفي ! . . . چرا بايد اينها با اين وضع ! اينجا ! درست روبروي درب رستوران ! . . . .ورق دعا بفروشند ! . . . بي اعتنا و با دلخوري وارد رستوران ميشوم ! . . . خوب چي بخوريم ؟ ! . . . مرغ , برگ , باقلا با گوشت , كوبيده , جوجه كباب ! ! . . . . . . اي بابا اين هم شد رستوران ؟ نه مرغ دارد نه باقلا با گوشت . . .؟ ! بالاخره تصميم ميگيريم , جوجه كباب , برگ , كوبيده , نوشابه و ماست ! غذاها آماده ميشود ! , مهيا ميشويم , كوهي از برنج و كرة اضافي !. . . نيم جوجه كباب , نيم برگ تلنبار ميشود ! نگاهم به بشقاب فرزندم كه ميافتد در دل ميخندم , امكان ندارد كه بتواني تمام غذا را تمام كني ! با دلخوري شروع ميكنم ,. . . چه اشكالي داره كه پدر بدون خورشت بخوره ؟ . . . مادر هم كه در اختيار فرزند ديگر است . . . . مراسم اولية خوردن تمام شده , ولع گرسنگي پايان پذيرفته است , حالا ديگروقت گذشت و فداكاري است , آرمان جوجه كباب مي بخشد وعلي با برنجهايش برج ميسازد ! تكه هاي گوشت در بشقاب با ضربه هاي قاشق به شرق و غرب شوت ميشود , چه بازي كسالت آوري ! ! . . . من هم از قبل سير شدن بچه ها شام خورده ام , بيش از ظرفيت طبيعي ! ! . . . كباب هاي آرمان اضافه آمده , ته ماندة ظرفها نيمي از غذاي سرو شده را شامل ميشود ! كنار ميز ما يك زوج جوان و يك دختر بچه شام ميخورند , دخترك خيلي شيطان است , پدر ميگويد موش شو و بعد دخترك لبانش را جمع ميكند و ما همگي ميخنديم . . . .غرق لذت ميشويم ! ! چقدر شيرين ! چه شب خوشمزه اي داشتيم ! . . . . ناگهان چيزي تكانم ميدهد ! تمام تنم يخ ميزند ! . . . خداوندا . . ! , چرا چنين ؟ ! چرا اينجا ؟ . . . . خداوندا . . . . خوب ميداني چگونه تنبيه كني! . . . . خوب ميداني چگونه ادب كني ! . . . . خوب ميداني چگونه بيدار كني , چگونه از كرده مان شرمنده مان سازي ! . . . . همان دو پسر ! . . . . دستان كثيف ! دهان كثيف و گردن كثيف ! . . . . خداوندا . . . . آنچه را كه من كثيف ميديدم . . . . عينكي بود بر چشمان من ! . . . . خدو اندا ! . . . آنچه را زشت ميديدم پرده اي بود بر قلب سياه من 1 . . . . خدو اندا ! .. .آنچه كه اشتها را از بين ميبرد . . . غرور و جهل و بي خبري بود ير ذهن آلوده و بي خبرم ! . . . . هر دو , ميز به ميز ميدويدند و ته ماندة يشقابها راپاك ميكردند ! . . . با عجله اي وصف نا پذير ماندة غذا ها را مي بلعيدند ! قبل از سر رسيدن مسؤل جمع آوري ظروف ! مات و مبهوت نظاره گرم ! . . . ثانيه ها به سختي ميگذرد , گلويم خشك و كامم تلخ شده , چيزي بر قلبم سنگيني ميكند ! ..... كه ناگاه ضربه اي ديگر! يك تكه جوجه كباب نيم سوخته , در بشقابي جا مانده . . . . يكي از بچه ها , تكه گوشت مانده را برداشته و تا نزديكي دهان ميبرد , و بعد . . . . نيم نگاهي به همراه خود كرده , دستانش را پايين مي آورد ـ حسين بيا تو بخور . . . . بيا اين به توميرسد . . . . ـ نه تو بخور . . . . ـ نه تو بخور . . . . توان ايستادن ندارم , از جهنمي كه برايم بوجود آمده مي گريزم ! ..... مي گريزم از فضايي كه خود آتش بيار و فروزندة آن بوده ام ! ......مي گريزم ,كه نه توان تماشاي بهشت سهل الوصول آنان را دارم و نه لياقت تماشاي صحنة فداكاري و گذشت شان را . . . . ****** ـ ما مي بخشيم , زماني كه ديگر جايي براي خوردن نداريم ! ـ ما مي بخشيم , آنچه را كه به آن نياز نداريم ! ـ ما مي گذريم , زماني كه تحمل داشتن آنرا نداريم ! ـ عدالت مان در گرو بي نيازيمان . . . . ـ گذشت مان در گرو سيري مان . . . . ـ مهرباني مان در گرو متنعم شدنمان شده است ! وآنان . . . ـ عدالت شان در گرو نيازمندي شان ! ـ گذشت شان در گرو گرسنگي شان ! ـ مهرباني شان در گرو مهرباني شان ! آري ! دكتر راست ميگفت علي(ع) تنها است , در جمع دوستانش . . .در جمع مدعيانش . . . . ما خود را مدعي فكر علي (ع) و وارث سنت او ميدانيم وليكن هرگز پيرو او نبوده و نيستيم! و آنان نه علي(ع) را مي شناسند نه پيامبر(ص) را و نه عترت را . . . .اما در راه و آرمان اوگام برمي دارند! علي (ع) زنده است در وجود آنان و در قلب آنان ! و قلب او در قلب كوچكشان مي تپد ! تا ما ببينيم و شرم كنيم از خود . . . . و ادعاهايمان ! . . . .(و نريدن نمن الذين استضعفو في العرض و نجعلهم أيمه و نجعلهم الوارثين ) ما مي خوانيم . . . .سخنراني مي كنيم , تفسير مي كنيم , شعار مي دهيم , . . . آنان عمل ميكنند . . . با پوست و گوشت و خون شان لمس ميكنند و لحظه به لحظه گرسنگي شان مملو از ايثار و گذشت و فداكاري است ! ما داعيه علي(ع) را داريم, آنان هر يك علي گونه اي هستند, براي تثبيت و تطهيرآمال و آرزوهاي علي (ع)در زمان حال! و تكذيب ما ! براي هميشه ! . . . .پيكري آلوده مبتني بر سرابي وهم انگيز ! . . . . . . . . اريت الذي يكذب بالدين ؟ ! ! آري من ديده ام ! خودم. . . . خودم . . . . خودم . . . . (اردیبهشت ۱۳۸۱)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:5 توسط ناصر |
|
|
بنام آنکه هستی ازاوست گر چه تفسیر زبان روشن گراست لیک ، عشق بی زبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شتافت (مولانا) هر وقت که فرصت و بهانه ای به دست می آید تا از علی (ع) چیزی بنویسم همواره به قول مولانا : عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم ، عشق گفت ولی طی این چهل و چند سال ازعمرم و در واقع اززمانی که به برکت نفیر بیداری بخش نوشته های استادم دکتر علی شریعتی در من بیدار شده ، همیشه عظمت اتفاقی که در غدیر خم افتاده مرا در بهت و حیرت نگه داشته ! مجسم کنید ... راستی چرا در غدیر خم پیامبر(ص) علی را انتصاب نمی کند و فقط به مسلمین پیشنهاد داده و علی را توصیه می کند ؟ لیاقت علی در غدیرخم قربانی چه چیزی می شود ؟ من همه را به چالش می طلبم !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:44 توسط ناصر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
هجده سال بیشتر نداشتم (زمستان سال 56 ) که از طریق خواهرم کتابی به دستم رسید و این کتاب بنیان های اعتقادی ام را بهم ریخت !
پدر مادر ما متهمیم ! خروارها آوار بجا مانده از باور های سنتی که بر دوشم سنگینی می کرد با جادوی کلام دکتر شریعتی فرو ریخت ! آتشی در جانم شعله ور شد که هنوز پس از گذشت سی و اندی سال التهاب آن تمام وجودم را به دانستن فرا می خواند ! ادعایی ندارم ! دین خود را به معلم همیشگی ام ادا می کنم ! آنان که رفتند کاری حسینی کردند ! آنان که ماندند بایدکاری زینبی کنند ! وگر نه یزیدی اند ! ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
آهوی وحشی تقدسی فریاد بی صدا دلبر زنانه سوالات نا تمام من سایت رسمی دکتر شریعتی بوی خاک هبوط در تنهایی شریعتی اکبر منتجبی امیر فریاد های خاموش تو را می سپارم به مینای مهتاب خاکستان |
|
RSS
|