تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی - بخشش#بخشش

بخشش # بخشش

عجب شبي است امشب ,

ماشين دار شده ايم, شيك و پيك ! ! وانت پيزوري را داده پيكان مدل بالا خريده ايم !!!

خوب چكار كنيم ؟ برويم خيابان تخت طاووس رستوران طاووس جوجه كباب بخوريم ....

برويم فرحزاد كباب چنجه ! ؟ برويم ميدان وليعصر مرغ كنتاكي! ؟

بهتره برويم منزل مادر خانم , بين راه هم ميرويم رستوران جوان ! ....

در طول مسير هم با پسرم كه امتحان ديني دارد درسهايش را مرور ميكنيم !...

پيشنهاد ميدهم كه با هم بخوانيم !

كتا ب رابصورت تصادفي باز ميكنم , درس غدير! ماجراي غدير خم ! .....

.....هر كس كه من مولاي اويم علي هم  مولاي اوست !....

حسابي احساساتي شده و به منبر رفته ام !

محمد (ص)دو چيز را به يادگار گذاشته است , قران و عترت!

عترت .....يعني ابزاري براي عملي ساختن وعده هاي قران !

عترت .....يعني راهكاري براي رسيدن به عدالت اجتماعي !

عترت .....يعني پلي براي عبور از بي عدالتي !

عترت .....يعني چراغي براي گذر از گمراهي و ظلالت !

عترت .....يعني برابري , برادري !

همين طور براي خودم مي بافم ! عترت! عترت! عترت!....

حال درست روبروي رستوران رسيده ايم ,پارك ميكنم , كيف سامسونيت حاوي چند ميليون تومان پول نقد  حاصل فروش وانت را بر ميدارم , نشعة اتومبيل مدل بالا , خوش تيپ و خوش لباس , و بچه هاي تپل و مپل , ..... صلانه صلانه وارد رستوران ميشويم ! ! در مدخل ورودي دو تا دست خيلي كثيف نظرم را جلب ميكند .بين دو انگشت شست و اشاره يك ورق كوچك پرس شدة دعا توي ذوق ميزند ! چشمانم دستها را دنبال ميكند, آستين سفيد وچركي با بازوان لاغر و استخواني و گردني باريكتر از بازو , و بسيار چرك !!..... حال دهاني كثيف و بعد لباني خشك و ترك خورده !. . . . .

نگاهم به چشمانش كه ميافتد در دل ناسزا ميگويم !. . . . .

اه ! ... با اين قيافه اشتهاي آدم را كور ميكنند ! . . . .

-...آقا يك دونه از اينها را بخرين ! 100 تومان ! . . . .

. . . چقدر عجيب ! ورقهاي دعا , در دستهاي به اين كثيفي !

. . . چرا بايد اينها با اين وضع ! اينجا ! درست روبروي درب رستوران ! . . . .ورق دعا بفروشند ! . . .

بي اعتنا  و با دلخوري وارد رستوران ميشوم !

. . . خوب چي بخوريم ؟ !

. . . مرغ , برگ , باقلا با گوشت , كوبيده , جوجه كباب ! ! . . .

. . . اي بابا اين هم  شد  رستوران ؟ نه مرغ دارد نه  باقلا با گوشت . . .؟ !

بالاخره تصميم ميگيريم , جوجه كباب , برگ , كوبيده , نوشابه و ماست !

غذاها آماده ميشود ! , مهيا ميشويم , كوهي از برنج و كرة اضافي !. . .  نيم جوجه كباب , نيم برگ تلنبار ميشود ! نگاهم به بشقاب فرزندم كه ميافتد در دل ميخندم , امكان ندارد كه بتواني تمام غذا را تمام كني !   با دلخوري شروع ميكنم ,. . . چه اشكالي داره كه پدر بدون خورشت بخوره ؟ . . .

مادر هم كه در اختيار فرزند  ديگر است . . . .

مراسم اولية خوردن تمام شده , ولع گرسنگي پايان پذيرفته است , حالا ديگروقت گذشت و فداكاري  است , آرمان جوجه كباب مي بخشد وعلي با برنجهايش برج ميسازد ! تكه هاي گوشت در بشقاب با ضربه هاي قاشق به شرق و غرب شوت ميشود , چه بازي كسالت آوري ! ! . . . من هم از قبل سير شدن بچه ها  شام خورده ام , بيش از ظرفيت طبيعي ! ! . . .

كباب هاي آرمان اضافه آمده , ته ماندة ظرفها نيمي از غذاي سرو شده را شامل ميشود !

كنار ميز ما يك زوج جوان و يك دختر بچه شام ميخورند , دخترك خيلي شيطان است  , پدر ميگويد موش شو و بعد دخترك لبانش را جمع ميكند و ما همگي ميخنديم . . . .غرق لذت ميشويم ! !

چقدر شيرين ! چه شب خوشمزه اي داشتيم ! . . . .

ناگهان چيزي تكانم ميدهد !

تمام تنم يخ ميزند ! . . .

خداوندا . . ! , چرا چنين ؟ ! چرا اينجا ؟ . . . .

خداوندا . . . . خوب ميداني چگونه تنبيه كني!  . . . .

خوب ميداني چگونه ادب كني ! . . . .

خوب ميداني چگونه بيدار كني , چگونه از كرده مان شرمنده مان سازي ! . . . .

همان دو پسر ! . . . . دستان كثيف ! دهان كثيف  و گردن كثيف ! . . . .

خداوندا . . . . آنچه را كه  من كثيف  ميديدم . . . . عينكي بود بر چشمان من ! . . . .

خدو اندا ! . . . آنچه را زشت ميديدم پرده اي بود بر قلب سياه من 1 . . . .     

خدو اندا ! ..  .آنچه كه اشتها را از بين ميبرد . . . غرور و جهل و بي خبري بود ير ذهن آلوده  و بي خبرم !

. . . . هر دو ,  ميز به ميز ميدويدند و ته ماندة  يشقابها راپاك ميكردند ! . . . با عجله اي وصف نا پذير ماندة غذا ها را  مي بلعيدند ! قبل از سر رسيدن مسؤل جمع آوري ظروف !

مات و مبهوت نظاره گرم ! . . .

ثانيه ها به سختي ميگذرد , گلويم خشك و كامم تلخ شده , چيزي بر قلبم سنگيني ميكند !

..... كه ناگاه ضربه اي ديگر!

يك تكه جوجه كباب نيم سوخته , در بشقابي جا مانده . . . . يكي از بچه ها , تكه گوشت مانده را برداشته و تا نزديكي دهان ميبرد , و بعد . . . . نيم نگاهي به همراه خود كرده , دستانش را پايين مي آورد   ـ حسين بيا تو بخور . . . . بيا اين به توميرسد . . . .

ـ نه تو بخور . . . .

ـ نه تو بخور . . . .

توان ايستادن ندارم , از جهنمي كه برايم بوجود آمده مي گريزم !

..... مي گريزم از فضايي كه خود آتش بيار و فروزندة آن بوده ام  !

......مي گريزم ,كه نه توان تماشاي بهشت سهل الوصول آنان را دارم و نه لياقت تماشاي صحنة فداكاري و گذشت شان را . . . .

                                                ****** 

 

  ـ ما مي بخشيم , زماني كه ديگر جايي براي خوردن نداريم  !

  ـ ما مي بخشيم , آنچه را كه به آن نياز نداريم ! 

  ـ ما مي گذريم , زماني كه تحمل داشتن آنرا نداريم ! 

  ـ عدالت مان در گرو بي نيازيمان . . . .

  ـ گذشت مان در گرو سيري مان . . . .

  ـ مهرباني مان در گرو متنعم شدنمان شده است !

وآنان . . .

  ـ عدالت شان در گرو نيازمندي شان !

  ـ گذشت شان در گرو گرسنگي شان !

  ـ مهرباني شان در گرو مهرباني شان !

آري ! دكتر راست ميگفت علي(ع) تنها است , در جمع دوستانش . . .در جمع مدعيانش . . . .

ما خود را مدعي فكر علي (ع) و  وارث سنت او ميدانيم وليكن هرگز پيرو او نبوده و نيستيم!

و آنان نه علي(ع) را مي شناسند نه پيامبر(ص) را و نه عترت را . . . .اما در راه و  آرمان اوگام برمي دارند!

علي (ع) زنده است در وجود آنان و در قلب آنان ! و قلب او در قلب كوچكشان مي تپد ! تا ما ببينيم و شرم كنيم از خود . . . . و ادعاهايمان ! . . . .(و نريدن نمن الذين استضعفو في العرض و نجعلهم أيمه و نجعلهم الوارثين )

ما مي خوانيم . . . .سخنراني مي كنيم , تفسير مي كنيم , شعار مي دهيم , . . .

آنان عمل ميكنند . . . با پوست و گوشت و خون شان لمس ميكنند  و لحظه به لحظه گرسنگي شان مملو از ايثار و گذشت و فداكاري است !

ما داعيه علي(ع) را داريم, آنان  هر يك علي گونه اي هستند,  براي تثبيت و تطهيرآمال و آرزوهاي علي (ع)در زمان حال! و تكذيب ما ! براي هميشه ! . . . .پيكري آلوده مبتني بر سرابي وهم انگيز ! . . . .

. . . . اريت الذي يكذب بالدين ؟ ! !

آري من ديده ام ! خودم. . . . خودم . . . . خودم . . . .

                                                                                (اردیبهشت ۱۳۸۱)

                                                                                                                                      

 قرار بود این مطلب را برای دوستی ارسال کنم از اینکه به نوعی به این روز ها مرتبط بود به همه دوستان عزیزم تقدیم میکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:5  توسط ناصر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هجده سال بیشتر نداشتم (زمستان سال 56 ) که از طریق خواهرم کتابی به دستم رسید و این کتاب بنیان های اعتقادی ام را بهم ریخت !
پدر مادر ما متهمیم !
خروارها آوار بجا مانده از باور های سنتی که بر دوشم سنگینی می کرد با جادوی کلام دکتر شریعتی فرو ریخت !
آتشی در جانم شعله ور شد که هنوز پس از گذشت سی و اندی سال التهاب آن تمام وجودم را به دانستن فرا می خواند !
ادعایی ندارم !
دین خود را به معلم همیشگی ام ادا می کنم !
آنان که رفتند کاری حسینی کردند !
آنان که ماندند بایدکاری زینبی کنند !
وگر نه یزیدی اند ! .....

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
آهوی وحشی
تقدسی
فریاد بی صدا
دلبر
زنانه
سوالات نا تمام من
سایت رسمی دکتر شریعتی
بوی خاک
هبوط در تنهایی شریعتی
اکبر منتجبی
امیر
فریاد های خاموش
تو را می سپارم به مینای مهتاب
خاکستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان