![]() |
![]() |
|
|
به كجا چنين شتابان ؟
گون از نسيم پرسيد . . . .
...... امروز كودكي مي ميرد فردا كودكي زاده ميشود امروز مادري از درد مي نالد فردا مادري از درد مي ميرد ! به كجا چنين شتابان ؟...
قيافه اي پف كرده داشت , صورتش كبود بود . . .
از درد ؟...
! از تشويش ؟....
!از بي كسي ؟ !...
از تنهايي ؟ ! . . .
نميدانم . . . .
کودکی درراه است.....
مي خواهد خود را بيافريند . . . . مي خواهد حلول كند . . . .
به سوي هستي .....
هست شود . . . . من درد مي آفرينم . . . . پس هستم ! من زجر مي آفرينم. . . . پس هستم ! من پوكي استخوان , من كم خوني , من رنج , من اضطراب , من افسردگي . . . .من همه را من می آفرينم , پس هستم ! اي كاش وقتي همه را مي آفريدي , بودي ! . . . . تو درد را ...
تو رنج را...
تو بیماری و افسردگی را....
تو اضطراب و تشویش را...
تو همه ی اینها را آفریدی...
و ما با سهل انگاري , خون سردي , بي تفاوتی و با بي وجداني ما .... نيست شدي ! . . . . امروز مادري در اورژانس بيمارستان ميلاد با بي رحمي و به همراه دنيايي از نا اميدي ، ياس مرجوع شد! مادر، بناچار! در یک سواری پیزوری و بر روی صندلی پیکان و در راه بندان های کذایی تهران كودكي را آورد ,.... اما او نبود . . . . همة علايم بودن را داشت , اما جانش را قربانی ندانم کاری ما کرده بود ! مرده بود . . . .مرده !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27 توسط ناصر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
هجده سال بیشتر نداشتم (زمستان سال 56 ) که از طریق خواهرم کتابی به دستم رسید و این کتاب بنیان های اعتقادی ام را بهم ریخت !
پدر مادر ما متهمیم ! خروارها آوار بجا مانده از باور های سنتی که بر دوشم سنگینی می کرد با جادوی کلام دکتر شریعتی فرو ریخت ! آتشی در جانم شعله ور شد که هنوز پس از گذشت سی و اندی سال التهاب آن تمام وجودم را به دانستن فرا می خواند ! ادعایی ندارم ! دین خود را به معلم همیشگی ام ادا می کنم ! آنان که رفتند کاری حسینی کردند ! آنان که ماندند بایدکاری زینبی کنند ! وگر نه یزیدی اند ! ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
آهوی وحشی تقدسی فریاد بی صدا دلبر زنانه سوالات نا تمام من سایت رسمی دکتر شریعتی بوی خاک هبوط در تنهایی شریعتی اکبر منتجبی امیر فریاد های خاموش تو را می سپارم به مینای مهتاب خاکستان |
|
RSS
|